سرمو با خواب آلودگی تکون دادم ارشیا:شیرین نخوابی هااا یعنی مجبورم بیام تو من که از خدامه تو بیای تو خاک برسرت شیرین حالا داشتن بهت تجاوز می کردن این حرفا چیه یکی به سر خودم زدم داخل حموم شدم وان پر بود از اب گرم لباسای خیسمو در اوردم رفتم توی وان جون تازه ای گرفتم بعد از این که کلی جون گرفتم اومدم بیرون ارشیا روی صندلی نشسته بود و سرش رو توی دستاش نگه داشته بود الهی بچه ام خسته است داره غصه ی منو می خوره کنارش نشستم که به خودش اومد نگاهشو بهم دوخت ولی خیلی سریع برگردوند ارشیا:شیر کاکاو برات درست کردم بخور من دیگه میرم بخوابم بدون حرف دیگری بلند شد و به طرف در رفت شیرین:ارشیا ارشیا نفسی کشید و چشمانش را بست حالا از کاری که می کرد پشیمون بود اگه بلایی سر او می امد هیچوقت خودش را نمی بخشید صدای لطیف او در گوشش پیچید شیرین:ازت ممنونم بدون حرف دیگری از کلبه خارج شد ارشیا به زیر بارون رفت نه ارشیا نزار اون اتفاق بیوفته تو همون ارشیایی همون ارشیای مغرور همون ارشیایی که همه ازش حساب می برن همون ارشیایی که قراره بهادوری هارو به زانو در بیاره نگاهی به آسمون کرد خدایا کمکم کن شیرین از خواب پرید این شب صدمه ی بزرگی به او رسانده بود گریه اش شبیه به هق هق شد ارشیا با عجله به داخل آمد کنارش نشست شیرین خودش را در آغوش او انداخت ارشیا:هیسسس چیزی نیست نمی زارم کسی بهت صدمه برسونه نمی زارم آروم شده بودم دیگه مطمئا بودم با بودن ارشیا صدمه ای به من نمی رسه آروم آروم توی بغلش بخواب رفتم دیگه محسنی نبود فقط آغوش گرم ارشیا بود به فردای اون روز محسن با نگاهی پر ازنفرت و کینه به من که پشت ارشیا بودم اونجارو ترک کرد دوروزی از اون روز می گذشت ارشیا هم حرف نمی زد دور آتیش نشسته بودیم ارشیا هم نگاهش به آتیش بود مثل همیشه این آتیش چی بود که اینقدر به اون نگاه می کرد دختر به این خوشگلی اینجا نشسته شیرین:تو چرا اینقدر نگاهتو به آتیش می دوزی ارشیا بدون آنکه نگاهش را از آتش بگیرد:چون یکی مثل خودمو دارم می بینم شیرین:یعنی تو هم مثل آتیشی ارشیا:آره این چوبارو می بینی دارن می سوزن منم آدمای دور خودمو اینطور می کنم شیرین خنده ای کرد که ارشیا نگاهش را به او دوخت این دختره دیونه است شیرین:نه اشتباه گفتی باشه اینکه خیلی اخمویی ولی خیلی مهربونی درد کسیو نمی تونی ببینی می دونی از کجا فهمیدم از همون روز اولی که من داشتم با مادرم صحبت می کردم اون روزی که دست روی من بلند کردی عذاب و وجدان داشتی تو اون خوبیتو پشت غرورت پنهون کردی یک دردی داری یک نفرت عمیقی توی چشاته ارشیایی که من شناختم هیچیش به اتیش نمی خوره مثل شب وحشتناکه ولی خاموشی زیبایشم مثل اونه ارشیا نگاهش را به چشمان ابی او دوخت چطور اورا شناخته بود یعنی او همان بود که شیرین می گفت با اومدن بارون هردو با عجله به طرف کلبه رفتن شیرین کنار پله ها ایستاد و به ستون آن تکیه داد ارشیا نیز به روی پله ها نشست شیرین:می دونی ارشیا من عاشق بارونم
ارشیا نگاه او را دنبال کرد که به قطره های باران دوخته شده بود
شیرین:مامان سایه ام می گه بارون پر از احساسه به حالت گریه می کنه شادی می یاره غمهارو می شوره تورو به یک علم دیگه ای می بره به قول بعضیا
زیر بــ ــارانـــ بیا قدم بزنیم حرف نشنیده ای به هم بزنیم نو بگوییم و نو بیندیشیم عادت کهنه را به هم بزنیم و ز بــ ــارانـــ، کمی بیاموزیم که بباریم و حرف کم بزنیم کم بباریم اگر، ولی همه جا عالمی را به چهره نم بزنیم سخن از عشق، خود به خود زیباست سخن عاشقانه ای به هم بزنیم قلم زندگی به دل است زندگی را بیا رقم بزنیم سالکم قطره ها در انتظار تواند زیر بــ ــارانـــ بیا قدم بزنیم
خنده ای کردم به طرف ارشیا برگشتم دیدم اون نیست سرمو برگردوندم ارشیا رو زیر بارون دیدم دستاشو باز کرده بود وسرش به طرف آسمون بود حالت قشنگی گرفته بود انگار از خدا آرامش می خواست ارشیا چشمانش را باز کرد مامان سایه ی تو راست گفته بود صدای او نوایی دل نشین براش برای این دل پر از غصه اش شیرین با لبخندی کنارش قرار گرفت و زمزمه کرد
بــ ــارانـــ که بزند تازه آسمان می شود عین این دل من بی ستاره و مه آلود آنوقت این دل بی همراه می خواهد که بخواند نمناک٬ چون نوای بــ ــارانـــ می خواهد آواز در آواز بــ ــارانـــ بیفکند چندان که آسمان هم نداند این نوا از کدامین دل برآمده؟ به گاه رعد اما٬ این دل من سکوت می کند که شهر آشوب نمی داند....
ارشیا نگاهش کرد که شیرین در مشتش آب باران را جمع کرد و به صورت او پاشید خنده ی مستانه ی او لبخندی به لب ارشیا آورد این دختر غمی نداشت دلش پاک بود محو زیبایی او شده بود بر زیر باران او این زیبایی را از کجا اورده بود با خنده ی بلند شیرین ارشیا به خود آمد
یک حس عجیب ، یک غزل ، بـ ـارانیـــ غمهای بزرگ یک بغل ، بـ ـارانیـــ هر روز به روی ریل بی تابی ها درگیر هزار و یک شتل ، بـ ـارانیـــ از کودکیش چقدر دور است اما عاشق شدنش چه بی محل ، بـ ـارانیـــ ای کوچه ی خاطرات ، من هم بازی گرگم به هوا ، اتل متل ، بـ ـارانیـــ یک ظهر صدای شیشه ی همسایه با شیطنت حسن کچل ، بـ ـارانیــ بعد از گذر تمام آنها امروز آلوده به ذهن مبتذل ، بـ ـارانیــ
با خندهی او ارشیا نیز به خنده افتاد هردو خیس از آب باران داخل کلبه شدن و خودشان را به شومینه نزدیک کردن هردو به سرتا پای یکدیگر نگاه کردن و با صدای بلند شروع به خندیدن کردن شیرین هوله ای اورد یکی برای خودش و دیگری را به طرف ارشیا دراز کرد ارشیا با لبخندی حوله را از او گرفت شیرین:می دونی وقتی می خندی چه بامزه می شی ارشیا اخمی کرد و صورتش را برگرداند شیرین:اه اه نمیشه ازش تعریف کرد پسره ی لوس ارشیا خنده ای کرد که شیرین جلوی دهنش را گرفت شیرین:تورو خدا نگو با صدای بلند داشتم می گفتم ارشیا ایندفعه با صدای بلندی خندید که شیرین دست به سینه نشست و با اخمی صورتش رااز او برگرداند ارشیا:ولی برعکس من تو وقتی اخم می کنی خوشگلتر با نازتر می شی ولی همیشه بخند با تعجب به ارشیا نگاه کردم این ارشیا بود که همچین حرفی زد با شب بخیر ارشیا به خودم اومدم هنوز باور نمی کرد که ارشیا از این حرفا زده باشد هنوز توی شوک بودم یعنی واقعا ارشیا بود به جای خالیش نگاه کردم گرمی نگاهشو هنوز احساس می کردم لبخندی به روی لبم اومد با احساس خوبی به رخت خواب رفتم با یاد ارشیا چشمامو بستم دوستت دارم ارشیا بابابهروز کنار پنجره ایستاده بود نگاهی به تاپ خالی در باغ کرد یاد دخترش دیوانه اش می کرد نمی دانست او چه کسی بود ولی هرکس که بود داشت انتقامش را از آقاجون می گرفت دستی را بر روی شانه اش احساس کرد به عقب برگشت خواهرش را کنار خود یافت عمه بهار:بازم رفتی توی فکر داداش بهروز غمگین نگاهش را به همسرش دوخت که ضعیف تر از همیشه شده بود بابا بهروز:می خوای توی فکر نباشم آبجی یک نگاهی به سایه انداختی یک نگاهی به این خونه ی ساکت انداختی نمی دونم چیکار کنم دیگه نمی دونم با صدای مامان سایه هردو به عقب برگشتن اشک مامان سایه بر روی گونه اش سرازیر شد مامان سایه:حالا حالا بهروز اون وقت که داشتین زندگی مردمو خراب می کردین نفهمیدن اون وقت که اونا بهتون التماس می کردن نفهمیدی هرچی کردین تو و آقاجون کردین زندگیمو به اتیش کشیدین بچه هامو پاره ی تنمو شما از من دور کردین هیچ وقت هیچ وقت با جیغ عمه بهار همه به طرف مامان سایه رفتن بهروز با دستانی لرزان همسرش را در اغوش گرفت نمی دانست چطور به بیمارستان رسانده بود شیرین:ارشیااااا نکن گفتم
ارشیا با عصبانیت نگاهش کرد:من می گم با ماست خوشمزه تر می شه کباب
شیرین کبابها را از او گرفت واخمی کرد:پرو چه عصبی هم می شه ولی من می گم با گورجه خوشمزه تر می شه ارشیا دستانش را به سمت آسمان گرفت و با حرصی که در صدایش بود گفت ارشیا:ای خدا توی پست ما به جز این نبود که به ما خورد (نگاهش را به شیرین برگرداند که می خندید)آره دیگه بایدم بخندی شیرین که نمی توانست خنده اش را کنترول کند نگاهی به ارشیا کرد شیرین:اصلا بیا یک کاری می کنیم نصف کبابا با ماست نصفش با گورجه قبوله ارشیا فکری کرد و سرش را تکان داد که قبوله ارشیا نگاهی به او کرد که نوک بینی اش کثیف شده بود خنده ای کرد که شیرین با اخمی نگاهش کرد شیرین:رو آب به چی می خندی تو ارشیا اخمی کرد که شیرین خودش را جمع کرد و لبخندی زد شیرین:ارشی جون به چی می خندیدی ارشیا خنده اش را خورد و با همان اخم:بچه وقتی می ترسی حرف نزن ده بارم بهت گفتم ارشی نه و ارشیا شیرین با مظلومیت سرش را تکان داد شیرین دستش را نزدیک تیکه گوشتی برد خواست ان را بردارد که ارشیا به دستش زد ارشیا:ناخنک نزن شیرین:میزنم شیرین دستش را دراز کرد که ارشیا بار دیگر به دستش زد ارشیا:می گم نزنـ شیرین:تورو خدا نگاه داره نگام می کنه ارشیا:نه نمی شه من که نمی بینم این نگاهت کنه دست نمی زنی شیرین:ولی من دست می زنم دستش را دراز کرد که ارشیا دستش را گرفت شیرین:ول کن دستمو ارشیا ابرویی بالا انداخت:نوچ ولش نمی کنم شیرین اخمی کرد:می گم ولش کن ارشیا با بی خیالی شونه اش را بالا انداخت:نه ولش نمی کنم شیرین:خوب باشه نا خنک نمی زنم حالا ولش کن ارشیا نگاهی به چشمان ابی او کرد:نه من به توی شکمو اعتماد ندارم ولش نمی کنم شیرین:ول کن ارشیا:نه
شیرین:می گم ول کن
بوی سوختنی هر دو را به خود آورد داده هردو به بالا رفت هردو باهم گفتن:تقصیر تو بود اخمی کردن و نگاهشان را به نصف کبابا که سوخته بود دوختن شیرین:نگاه تقصیر تو بود ارشیا اخمهایش در هم رفت:تقصیر من یا تو این قدر گفتم ناخنک نزن شیرن:تقصیر تو بود منم بهت گفتم دستمو ول کن ارشیا دادی زد:با من بحث نکن شیرین ای قربون اون شیرین گفتنت شیرین خنده ای کرد و دیگر چیزی نگفت نگاهی به ارشیا کرد ککه با همان اخمش داشت کباب های سالم را درست می کرد آخیش این بود مرد زندگی قربونش برم که اینقدر مهربونه الهی دورت بگردم عزیزم ارشیا به طرف من برگشت با همون اخم ارشیا:می خوای بکنم توی دهنت ای جووون اگه این کارو بکنی خدا می گه بد شیرین:تو چرا یهو هارر مشی مرد ارشیا صورتش را برگرداند تا شیرین خنده هایش را نبیند ای خدا یک بچه رو انداختی به جون من شیرین کنارش نشست و لبخندی به اوزد شیرین:بابا حالا حرص نخور ارشی جون پیش می آد بیا باهم بخوریم ارشیا اخمی کرد و شروع به خوردن کرد شیرین دستش را در بشقاب ارشیا می کرد ارشیا نگاهی به او کرد ارشیا:مگه نگفتی گورجه ای پس برو مال خودتو بخور دست تو بشقاب من نکن خوشم نمی یاد صورت مظلومانه ای به خودم گرفتم انگار ارشیا دلش رحم اومد لقمه ای که می خواست توی دهنش بذاره متوقف شد جوووون این می گن مرد زندگی ارشیا نگاهی به چشمان او کرد چیکار می کنی ارشیا این دختر دشمنته چرا باهاش اینطور رفتار می کنی ولی ارشیا خودش نیز می دانست رفتارش دست خودش نبود جلوی این دختر کم می آورد صدای گوشی موبایلش اورا به خود اورد و چشم از او برداشت بلند شد و از شیرین فاصله گرفت و گوشی اش جواب داد شیرین نگاهی به ارشیا کرد که عصبانیتش بیشتر و بیشتر می شد صدای داد و فریادش منو از جا پروند بلند شدم به نزدیک رفتم ولی ای کاش نمی رفتم دستم رو به روی شانه اش گذاشتم ارشیا:دست کثیفتو به من نزن یکی چی درونم شکست صدای خورد شدنشو می شنیدم ارشیا: بدم می یاد از همتون از خاندانتون
شیرین:ارشیا چی شده
ارشیا موهای زیر روسریمو چنگ انداخت اخی گفتم نفساشو کنار گوشم احساس می کردم ارشیا:من خیلی به تو رو دادم من خر بودم باید از همون اول مثل زندونی ها باهات رفتار می کردم شیرین:آخ آخ ارشیا دردم گرفت
اشکا هم به فرمان من روی گونه ام سرازیر شد ارشیا خنده ای کرد شده بود همون ارشیای نفرت انگیز فشار دستاشو زیاد کرد ارشیا:اسم منو روی اون زبونت نیار فهمیدی هیچی نگفتم فقط اجازه دادم اشکام بریزه دیگه دوست نداشتم به چشاش نگاه کنم سرم داشت می ترکید از درد فشارشو بیشتر کرد و سرمو به عقب برگردوند ارشیا:فهمیدی گریه ام به هق هق تبدیل شد:آره آره فهمیدم پرتم کرد روی زمین و صورتشو ازم گرفت ارشیا:دیگه جلو چشام نیا هروقت گفتم می یای فهمیدی از روی زمین بلند شدم بدون حرفی به طرف کلبه به راه افتادم نگاهم به کباب ها افتاد دلم به حال خودم سوخت چطور عاشق شدم چطور خودمو روی تخت انداختم از کجا شروع شد من که قرار بود ازدواج کنم چطور مرد دیگه ای رو توی زندگیم راه دادم چشمامو بستم چشمان شب سیاه او در نگاهم جان گرفت کاش بودی مامان کاش بودی ببینی دختر در چه حاله ارشیا تکیه اش را به درخت داد و نگاهی به کلبه کرد که در تاریکی مطلق بود و سکوتی آنجا را در بر گرفته بود سایه ی شیرین را کنار پنجره دید ارشیا نگاهش را از پنجره گرفت و به اسمان دوخت شیرین از پنچره نگاهی به او کرد چرا نمی توانست ازش متنفر باشد چرا عاشق کسی شده بود که از او و خانواده اش متنفر بود تکیه اش را به دیوار داد و خود را بر روی زمین سر داد چرا عاشق وحید نشدم اون که تمام عمرم شوهرم محسوب می شد چرا عاشق اون نشدم ارشیابدون انکه نگاهی به او بندازد:می خوام زنگ بزنم به خانواده ات خبر دادن مادرت توی بیمارستانه شیرین از روی صندلی بلند شد چی مامان سایه ی من نگاه نگرانش را به ارشیا دوخت ارشیا اخمی کرد و صورتش را برگرداند ارشیا:این تازه اولشه شما همتون باید زجر بکشین اشک این چند روز دیگه باهام دوست شده بود مثل همیشه بی صدا اشک ریختم این اون ارشیا نبود که من دوست داشتم شیرین:تو چطور می تونی اینقدر بی رحم باشی ارشیا بلند شد و روبه روی من ایستاد از نگاهش خشم نفرت می بارید ارشیا:آره بی رحمم بی رحمم چیه می خواستی بگم بیا من تورو دزدیدم بریم پیشه مامانت صورتمو برگردوندم این اون ارشیای من نبود:مامان من چیکار کرده که اینقدر زجرش می دی ارشیا منو به طرف خودش برگردوند بازوهامو محکم فشرد و منو به خودش نزدیک کرد توی چشام نگاه کرد و نفرتشو توی اون ریخت که تمام بدنم به لرزه افتاد ارشیا:هروقت دارم با تو حرف می زنم به من نگاه کن فهمیدی سرمو تکون دادم که منو به روی صندلی پرت کرد و خودش روبه روی من نشست گوشی را گرفت و به دست من داد با صدای پر از تحکمش گفت
ارشیا:زنگ بزن
گوشی رو بهش پس دادم: نه نه مامان سایه ام بیشتر غصه می خوره ارشیا گردنه او را گرفت و فشرد شیرین:آخخخ ارشیا:گفتم زنگ بزن همین حالا گوشی رو توی دستام گذاشت همینطور که گردنمو مفشرد شماره رو گرفتم بعد از خوردن سه بوق صدای خسته ی بابا بهروز توی گوشی پیچید با فشار دست ارشیا روی گردنم هق هقم به بالا رفت بابا بهروز:شیرین شیرین تویی گریه ام شدیدتر شد نمی تونستم صحبت کنم چشمامو بستم که ارشیا گوشی را گرفت ارشیا:بهروز خان شنیدین که شما قدم بد برداشتین بهت گفتم به زانو درت می یارم بابابهروز:دیگه چی از جون ما می خوای همه چی رو که بهت دادم ارشیا نعره ای کشید که از ترس تکیه ام را به صندلی دادم خون از چشمانش می بارید ارشیا وحشتناک شده بود ارشیا:منوووو سرکار گذاشتین هااان فکر می کنی هالوووم بلند شد که بازوی منو هم گرفت با خودش کشید کجا می برد به بیرون از کلبه رفتیم منو کنار آتیش برد تیکه چوبی از بین آتیشا برداشت با وحشت نگاهش کردم لبخند بدجنسی روی لبش بود مچ دستمو گرفت فریادی کشید
ارشیا:تازه اولاشه آقای بهادوری
چوب سوخته رو روی مچ دستم نهاد جیغی کشیدم دیگه چیزی نفمیدم چشمامو که باز کردم دیدم توی کلبه ام اومدم به خودم حرکت بدم که با سوزش دستم اشک توی چشمام جمع شد نگاهی به مچ دستم کردم که باند پیچی شده بود محبتت بخوره توی سرت دیونه زنجیری در با صدای محکمی باز شد با دیدن اون توی چهارچوب در خودمو گوشه ی تخت از ترس جمع کردم