
ﻧﻪ ﺣﻮﺻﻠـــﻪ ﯼ ﺩﻭﺳـــﺖ ﺩﺍﺷﺘــﻦ ﺩﺍﺭﻡ
ﻧﻪ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫـــــــﻢ ﮐﺴـﯽ ﺩﻭﺳﺘـــــــــﻢ ﺩﺍﺷﺘـﻪ ﺑﺎﺷﺪ
ﺍﯾـﻦ ﺭﻭﺯﻫـــﺎ ﺳـــــَــــﺮﺩﻡ
ﻣﺜـﻞ ﺩﯼ
ﻣﺜـﻞ ﺑﻬﻤـــﻦ
ﻣﺜـﻞ ﺍﺳﻔﻨــــــﺪ
ﻣﺜـﻞ ﺯﻣﺴﺘــــــــﺎﻥ
ﺍﺣﺴــــــﺎﺳـﻢ ﯾـﺦ ﺯﺩﻩ
ﺁﺭﺯﻭﻫـــــــــﺎﯾـﻢ ﻗﻨﺪﯾــــﻞ ﺑﺴﺘــﻪ
ﺍﻣﯿــــــﺪﻡ ﺯﯾــﺮ ﺑﻬﻤــﻦ ِ ﺳــﺮﺩ ِ ﺍﺣﺴــﺎﺳﺎﺗﻢ ﺩﻓــــــــﻦ ﺷـﺪﻩ
ﻧﻪ ﺑﻪ ﺁﻣـــــﺪنی ﺩﻝ ﺧﻮﺷــﻢ ﻭ ﻧﻪ ﺍﺯ ﺭﻓﺘـــــنی ﻏﻤﮕﯿــﻦ
ﺍﯾـﻦ ﺭﻭﺯﻫـــﺎ ﭘــُﺮ ﺍﺯ ﺳﮑـــــــــﻮﺗـﻢ.
می نویسم دفتری با اشک و آه
در شبی تاریک و غمگین و سیاه
می نویسم خاطرات از روی درد
تا بدانی دوریت با من چه کرد
چه دمدمی مزاج شده!
احساسم را می گویم.
گاهی آرام!
گاهی بارانی!
چه بی ثباتم بی تو.
چقدر رویاییه حالم با اینکه تو ازم دوری
چقدر خوبه که درداتو داری با اشک میشوری
ازم دوری ولی هرشب دارم خوابتو می بینم
تو خوابم دلخوشی میشی برای حال غمگینم
سر کلاس ادبیات معلم گفت :
رفتن را صرف کن
گفتم:رفتم ،رفتی ،رفت
ساکت می شوم...می خندم...
اما خنده من تلخ می شود
معلم داد میزند:ادامه بده؟
ومن می گویم:رفت،رفت،رفت،
رفت ودلم شکست،غم رو دلم نشست
رفت و شادیم مرد...
شورونشاط رو از دلم برد...
رفت رفت رفت......
ومن می خندم و می گویم:
خنده تلخ من از گریه غم انگیز تر است
کارم از گریه گذشته است به آن می خندم...
نظرات شما عزیزان:
|